About Me
من زندگي مي كنم . اينجا كه من هستم همه چيز خوب است . من گه گاه نمره هاي خوب مي گيرم . من انسان نسبتا موفقي هستم . من تأتر كار مي كنم . گاهي به ديدار آسمان مي روم . سعي دارم پيانو ياد بگيرم . راستي من كار هم مي كنم . دختر خوبي هم هستم...پول هايم را پس انداز مي كنم . پول هايم را صرف خريد شارژ ايرانسل نمي كنم . مادر و پدرم ازمن راضي هستند . اطرافيان نيز . من به آدم ها كمك مي كنم . هركجا انسان خسته اي ببينم شاخه گلي تقديم روح دردمندش مي كنم . هركجا عاشقي بينم ، نگاهش مي كنم . دوستش مي دارم . هر كجا آزرده دلي بينم دستش را به گرمی مي فشارم . راستي نيمي از من آدم است . مثل همه ي آن ها لباس مي پوشد ، خوراك مي خورد . مثل همه ي آن ها استحمام مي كند ، مدفوع مي كند . من گاه مي خندم . گاه گريه مي كنم . گاه تنهايي ام را در اتاق زنداني مي كنم . گاه قبل از خواب در تاريكي ناب روشنايي هفت ستاره ي شب تابِ آويزان ، سر انگشتانم را روي نوشته هاي حك شده بر ديوار اتاقم مي كشم . من گاه از هجوم حرف هاي زشت و شبيخون رفتارهاي حزن آور زير ميز تحريرم سنگر مي گيرم و خود را در حریم آغوشِ گرمم آرام می کنم . گاه دلم می گیرد . گاه غصه می خورم . من هميشه خوب حواسم را جمع خودم مي كنم . من هميشه بايد مواظب همه چيز باشم . من هر روز خدا را شكر مي كنم و نعمات بي پايانش را بوسه مي زنم . من هر روز سر نماز همه يتان را دعا مي كنم . من هر شب آيت الكرسي را پيش خدا زمزمه مي كنم . من هر شب آرزوهايم را در گوشي با خدا در ميان مي گذارم . من هر روز از نگاه هاي مردم خسته مي شوم . من انتظارات مردم را به دوشم اينور و آن ور مي كشم و برايشان پاسخي دست و پا مي كنم . من هربار از دردهاي زمانه جانم به ستوه مي آيد ؛ درد مي گيرد . من گاه با مرگ قايم باشك بازي مي كنم...او در دنياي سياه پشت پلك هايم قايم مي شود و من تمناي گرفتنش را مي كنم و هر شب بازَنده مي شود . اينچنين من هر شب مي انديشم دنياي چشمانم كه سياه شد روح مي رود و جسم همين جا می ماند و بو مي گيرد ولي باز هر صبح خسته از دوندگي و باخت متولد مي شوم .
من كسي را ندارم . يعني هيچ كس را ندارم ولي تنها نيستم . خود را دارم . و خدا را . و عشقي كه هر روز صبح با من بيدار مي شود . صبح بخير مي گويد . صبحانه مي خورد . هر روز به من لبخند مي زند و من هر روز عاشق لبخندهايش مي شوم . او هر روز مرا ميان بازوهاي مردانه ، پشمالو و پر توانش جاي مي دهد و گرماي تنش با گرماي تنم نزديكي مي كند و كودكشان بوسه اي مي شود...گررررم...از جنس عشق ؛ كه شيره ي جانمان را با هم مي آميزد و خدايي بودنمان را قوَت مي بخشد . او هر روز با من خيابان هاي خيس و كويرهاي خشك و پياده روهاي شلوغ و پس كوچه هاي تنگ و تاريك را قدم مي زند . هر روز به من نگاه مي كند . هر روز خستگي هايم را بر روي سينه مي گيرد و خستگي هايش را نثار سينه ام مي كند . ما هر روز با هم حرف مي زنيم . ما هر روز به تماشاي طبيعت مي نشينيم و هر روز عاشق تر مي شويم . و شب...در آغوش هم آرام مي شويم...آرام مي گيريم...آرامش را لمس مي كنيم .
من عشقي دارم كه هر لحظه در افكارم پرسه مي زند.
و اين چنين روزگارم مي گذرد...
مي بيني ؟! اينجا همه چيز خوب است.
